تبليغاتX
عشق بی معنی؟؟؟!!!!

عشق بی معنی؟؟؟!!!!

"قوانین سرخوشى"

"قوانین سرخوشى"


 http://www.hamsohbat.ir

این مطلب، نوشتهای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2008 تنظیم

کرده است. بخوانید و سرخوش گردید. خواندن و اندیشیدن در این مطلب بیشتر از یکی دو

دقیقه وقت نمیگیرد. این پیام را وانگذارید. متن باید حداکثر ظرف 96 ساعت از دستان شما به

دیگری برسد. در آن صورت، شما خبری بس خوش دریافت خواهید کرد. این قانون برای همگان

صادق است؛ با هر دین و مذهب و طرز فکری؛ حتی اگر شما اصلاً خرافاتی نباشید و به این

حرف ها دل ندهید.

    1-  به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ و دستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و

ریسکهای بزرگ محتاجاند.

    2-   وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

    3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

    * محبت و احترام به خود را

    * محبت به همگان را

    * مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای

    4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.

    5- اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

    6- به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

    7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

    8-  بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

    9-  چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آن ها

فرومگذار.

    10-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

    11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی

را تجربه کنی.

    12-  زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

    13-  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات

کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.

    14-   دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

    15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

    16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.

    17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

    18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ ای که

چنین موفقیتی را به دست آوردهای.

    19-  در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 22:42  توسط عاشق دل شکسته  | 

قصه عشق

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.       

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

 تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

 خواست.



 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

 



پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

 ناجی به راه خود رفت.

 


عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"


دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:57  توسط عاشق دل شکسته  | 

...f0r y0u my l0ve

من پذیرفتم شکست عشق را

پندهای عشق دور اندیشت را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد اشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم اغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم ازاد باش

گر چه تو تنهاتر از من میشوی

ارزو دارم ولی عاشق شوی



اي پرستوي زيباي وجودم که درفضاي بي کران روح خسته ام

ودراسمان کبودقلبم آشيانه اي ساخته اي

کاش مي دانستي که چقدردوستت دارم

تواي لطافت صبح

تواي يگانه جانم

گرچه من وتوازهم دورباشيم

اماپاکي وصداقت ومهرباني تو

هميشه همدم من خواهدبود

گل وجودت درگلدان قلبم

سرسبزوشاداب خواهدماند

وعشق روايت سوختنی

وروشنايي بخشيدن به

روح مجروح عاشق است



انسان ممکن است بارها عشق را تجربه کند
اما فقط یکبار عشق حقیقی اش را پیدا کند.
عشق حقیقی من نیز کسی بود که
با دلی پرامید و قلبی سرشار از مهر
به سویش شتافتم
اما.......


تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم زيرادر کلبه تنهايي هايم
در انتظار خواهم گريست و
انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد


چه زيباست بخاطر تو زيستن و
براي تو ماندن و
براي تو سوختن
چه تلخ وغم انگيزست
دور از تو بودن
براي تو گريستن و
به عشق ودنيا تو نرسيدن
اي کاش ميدانستي
بدون تو و
به دور از دستهاي مهربان و
قلب حساست
زندگي
چه ناشکيباست



خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم
بر آنها مهر باطل زده بودم
در برابرم نقش مي بستند
آه
چه غم انگيز بود
خاطره روز مرگم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:37  توسط عاشق دل شکسته  | 

بهای گناهان ما پرداخت شده است 

بهای گناهان ما پرداخت شده است - مسيح سليب   بهاربيست 

پس از زندگی که کردم و  فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.

به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." 
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را....

لطفا برای خواندن بقيه متن به روی ادامه مطلب كليك كنيد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:59  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

 

لطفا برای خواندن بقيه متن به روی ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:58  توسط عاشق دل شکسته  |